SaNaMi
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ SaNaMi
آرشیو وبلاگ
      (¯`·¸•´¯)آیینــۀ دق(¯`·¸•´¯) ()
گل سرخ صدا نویسنده: SaNaMi - ۱۳٩٠/۱٠/۳

اتاق کوچک من قصهء دیدار می خواند

و ساعت از نگاهِ عاشق بیدار می خواند

وجودم امشب از هنگامهء یاد تو لبریز است

دلم امشب به یاد تو قناری وار می خواند

عطش در بستر من آتش سوزنده می پاشد

نماز عشق را نبضم بنامِ یار می خواند

تشنج های گنگی در رگ من داغ می کارند

تمنای دو بازویم ترا بسیار می خواند

بیا با واژه های سبز شعرت همصدایم شو

که نامت را گلوی تشنهء گیتار می خواند

 

  نظرات ()
  نویسنده: SaNaMi - ۱۳٩٠/۸/٩
معتاد قهوه خانهء چشمان تو منم
آن دوره گرد کوچهء ارمان تو منم
خلقیست روبه قبله و من در نهان خویش
آن عابد عبادت پنهان تو منم
دریای بی کرانهء امید من تویی
 اشکی چکیده بر سر دامان تو منم
من دشت انتظار و تو ابر ترانه بار
بر من بریز تشنهء باران تو منم
من آن صنم که خویش شکستم به پای عشق
آن بت پرست تازه مسلمان تو منم
آوازه ات رسید که از راه میرسی
آن رقص گرد باد بیابان تو  منم

 

  نظرات ()
جشن آتشبازی نویسنده: SaNaMi - ۱۳٩٠/٤/٢

 

با تو بارانم، خلوص ابرم و دریاستم

با تومجنون معاصر ،مهربان لیلاستم

گرچه سهمم رانوشتند از «الف» تا « یا» سیه

عاشقم بر عشق تا آنجا که نا پیداستم 

عشق می پرد کبوتر وار در اندیشه ام 

یک سحر گاه ِ حقیقت، یک چمن رؤیاستم

همصدای من صدایم از لبان تو خوشست

با تو ترکیبی زخط و رنگم و آواستم

گرمی آغوش تو منظومۀ آزا دگیست

در برت من جشن آتشبازی شبهاستم

 

21.06.11

 

  نظرات ()
دوست دشمنکام نویسنده: SaNaMi - ۱۳٩٠/٤/٢

 

 

مراد من از این سروده  دوستان خوب من نیستند                   

 

 

دوستان ! ای خیل دشمنکام من

باز هم بر هم زدید آرام من

قلب تان مملوست از آشوب شب

حرف تان برنامهء هذیان تب

هیچ می دانید آیین وفا ؟

زیستن با دوستان بی مدعا ؟

دوستی یعنی سرود همدلی

بی ریا  ، گفت و شنود همدلی

دوستی یعنی زدودن کینه را

شست و شو با آب باور سینه را

روز و شب بر باغ و بر باران نماز

بوسه ها بر خواب میخک های ناز

کوچه باغ عشق  و باور ساختن

با صفا ، با همرهی ، دل باختن

از چه تخم کینه در قلب شماست ؟

عادت تان شیوهء مکر و ریاست ؟

بر زبان تان درود و احترام

در رگ تان خون خشم انتقام

آشنایی های تان دستوری است

حرف تان  با دوستان مجبوری است

من پر از نورم دلم آیینه است

سینه ام خالی ز رنگ کینه است

گر چه میدانم خرام و ساز تان

لب فرو بستم  نگویم راز تان

قاتلی در خویش پنهان کرده اید

در نوازش نیش پنهان کرده اید

گر صداقت در شما تابنده بود

دوستی تان تا ابد پاینده بود

با جفا تان دیده را بر هم زدم

زخم تان با خنده ام مرهم زدم

می رمم از بوسه و لبخند تان

می درم این رشتهء پیوند تان

خنجری در زیر لبخند شماست

فتنه یی در عمق پیوند شماست

بسته بادا این بساط رنگ تان  !

این دکان خدعه و نیرنگ تان

18.05.11

صنم عنبرین

  نظرات ()
کاش ای کاش نویسنده: SaNaMi - ۱۳٩٠/٤/٢

 

خاطرات خوش من در دل شبها افسرد

در پس پنجره گلدان صدایم پژمرد

کاش این بغض فروخفته صدا می گردید

تا که در سینهء تو سوز به پا می گردید

کاش می شد که سکوتم گل فریاد شود

برسد تا به خدا ، شهر دل آباد شود

کاش مرجان غزلهای تو من می ماندم

کاش اسرار ترا در نگهت می  خواندم

کاش بین  من و تو فاصله ها گم می شد

دستها مان پل رنگین تفاهم می شد

درد عشقم به دلت کاش سرایت می کرد

کاش چشمان تو از لطف حکایت می کرد

گر غزلپارهء چشمان مرا می خواندی

غم پنهان دلم را تو به لب می راندی

***

کاش این کاش و اگر بر گل لبهام نبود

این همه چون و چرا بستر شبهام نبود

  نظرات ()
عطر وطن نویسنده: SaNaMi - ۱۳٩٠/۱/۸

 

 

وه در این غربتسرا عطر وطن گشتی مرا

بوی میهن داشتی مشک ختن گشتی مرا

 یک قلم بشکسته بود آیینه ء رویای من

پتره کردی شیشه ها را ، برش زن گشتی مرا

سالها در دوزخ تنهاییم می سوختم

چتر عشقی ، سایبان جان و تن گشتی مرا

دور و پیش خانه ام از تو چراغان گشته است

چون نسیم تازهء صبح چمن گشتی مرا

در بهار زندگانی کی بهاری داشتم

آمدی یک کوچه باغ نسترن گشتی مرا

جامه یی از عاشقی بر پیکر من دوختی

با حریر بوسه خود پیرهن گشتی مرا

 

  نظرات ()
به دیدار تو نویسنده: SaNaMi - ۱۳۸٩/۱۱/٩

                  

                     

 

به دیدار تو می رقصد دل بی تاب و دیوانه

تو می آیی و می آید بهاران باز در خانه

 به رنگ چشمهای شعر سازت سبز می گردند

دگر باره همه گلهای زرد و خشک گلخانه

دوباره زنده می گردد به بوی خاطرات تو

همان دلبسته ء رویت همان دیرینه پروانه

دوباره چشمهایت را به هرم گونه می سایم

دوباره بوسه می چینم ز لبهایت حریصانه

بیا تا سر گذاری بار دیگر روی این زانو

بیا تا گیسو افشانم بروی آن دو تا شانه

به گوشت از سر شب تا سحر گه قصه خواهد گفت

دوباره شهرزاد قصه گوی شهر افسانه

تو می آیی و می رانی تمام غصه و غم را

دوباره می رهم با تو ز اندوه غریبانه

 

22.01.11

  نظرات ()
آخرین منزل من نویسنده: SaNaMi - ۱۳۸٩/٩/۱٠

          

         

 

 

عشق من !

بی صدایت چقدر

روز بی حالست

شب غمین و دلتنگ

جاده و جنگل و دریا

                            همگی باخته رنگ

دل خورشید سیاه و سرد است

ماه ، دیوانه ء شبگرد است

 عشق من می دانی ؟

بی صدای تو دلم می میرد

موج سر گشته ء نا پیدایم

روی دریاچه ء تنهایی

بی تو هر دم نفسم می گیرد

 

چی کسی جز من و تو می داند

قصه ء دوری ما ؟

رنج مهجوری ما ؟

وین جدا بودن مجبوری ما ؟

 

وای از این درد که درمانش نیست

وای از این راه که پایانش نیست

پر پروازم کو ؟

در گلو قدرت آوازم کو ؟

عشق من می دانی ؟

تویی آهنگ حزین دل من

اولین همسفرم

آخرین منزل من

 

  نظرات ()
برگ دوش باد نویسنده: SaNaMi - ۱۳۸٩/٧/۱۸

 

 

 

 

 

یلدای بخت ابری شومم سحر نداشت
یک روز آفتاب از اینجا گذر نداشت
بر شانه های خویش در این باغ ، این درخت
جز خنده های خونی زخم تبر نداشت
از عمر باز سال دگر رفت و خاک شد
جز لحظه های بیهده چیز دگر نداشت
ای وای ! من زسی و دو وادی گذشته ام
یک فصل من بهار نشد ، بار و بر نداشت
با شمع های سوخته گفتم تمام شب:
دیدید عمر رفتهء من هم ثمر نداشت ؟
یک شب بساط زحمت خود چیده می روم
چون برگ دوش باد که یک حرف تر نداشت
  نظرات ()
دست خورشید نویسنده: SaNaMi - ۱۳۸٩/٥/٢٤

 

 

 

« خانه ابری » بود ناگه رحمت باران رسید

بطن شب از هم درید و آن مه ی تابان رسید

خوب من افراشت قامت باز شیدایم کند

دختر سبز غزل را باغبان جان رسید

گفته بودم بر نمی گردد کنارم یوسفم

لیکن امشب نور یوسف باز در کنعان رسید

حلقه حلقه موی بسته وا کنم بر شانه ام

موی و رویم را بگویم پیکرم را جان رسید

خانه با اندوه تلخ خویش تنها مانده بود

دست خورشید آمد و اندوه را پایان رسید

  نظرات ()
چند توضیح به پاسخ چند عیب جویی نویسنده: SaNaMi - ۱۳۸٩/٢/٤

 

                               می نوشتم از تو ، باران باز باریدن گرفت

                               خیل شب بو در سکوت باغ رقصیدن گرفت

                                می نوشتم از تو روی دفتر تنهاییم

                                دختر شیرین زبان شعر خندیدن گرفت

                                می نوشتم از تو و بی تابی مضمون دل

                                 خون گرم عشق در الفاظ لغزیدن گرفت

                                  می نوشتم از تو و دیدم که خو رشید رخت

                                 بر لب بام غزل یکباره تابیدن گرفت

                                  می نوشتم از تو  و اسمت نمی بردم به لب

                                  عطر نامت ناگهان  در نامه پاشیدن گرفت

دوستان  خوبم را سلام !

 

از رادیوی رنگین کمان نقد گونه یی را به یکی  از غزلهایم که در بالا می خوانید شنیدم که توسط آقای مهدوی و شیون صورت گرفته بود. شنیدم  و تعجب فراوان کردم . من روحیۀ نقد پذیری دارم؛ اما از خرده گیری های بی اساس  و انتقادهای بی ریشه خوشم نمی آید.تصور می کنم این دو آقا قصد کرده بودند که به هر قیمتی شده است بر این غزل بشورند و عیب جویی های بی محل کنند. شنوندگان آگاهی که نقد غرض آلود را شنیده اند با من همنوا خواهند بود که صحبت های این دو تن به جای  نقد که باید خالی از حُب و بغض باشد انتقاد و منفی گرایی بود و من معتقدم تا وضع نقد ادبی چنین باشد راه به جای نخواهیم برد.در  صحبت این دو تن بخصوص صحبتهای آقای مهدوی به جای نشان دادن و توضیح دادن، داوری های عام صورت می گیرد. داوری هایی که از یک نقد ذوقی غرض آلود بر خاسته است . مثلا می فرمایند :« دچار مشکلات شده است.»« دچار چالش شده است ».« دچار مشکل می شود» .«خیلی مشکل دارم » یا آقای شیون که می گویند« خندیدن گرفت» دچار مشکلات است اما چرا مشکلات آن را نشان نمی دهند. شما قضاوت کنید کجای جمله های اینان با موازین نقد ادبی سازگاری دارد؟ وقتی که گفته می شود« خیل به تنهایی لذت را دچار لکنت می کند» واقعا منظور شان چیست؟ واقعا این جملۀ امپرسیونیستی چه معنی می دهد؟

آقای شیون می گویند « سکوت باغ »خوب نیست باید فضای باغ یا حضور باغ می گفتند ایشان میخواهند جای یک تصویر شاعرانه را به یک عبارت برهنه و بدون احساس غیر شاعرانه بگذارم.  که من  هرگز چنین چیزی را نمی پذیرم. جای دیگر در مصراع  «عطر نامت ناگهان در نامه پاشیدن گرفت»  انتقاد دارند که به جای حرف ربط( در) باید از واژۀ «از» استفاده می شد . اول این که « «در» حرف نیست و حرف ربط نیست. بل کلمۀ نا مستقل است و یا به عبارت دیگر پیشینه یا« «پری پوزیشن » .دو دیگر این که من می خواهم بگویم که با نام او نامۀ من معطر شده است و چرا پیشینۀ« از» را به کار ببرم؟  در اینجا نکتۀ دیگری با استفاده از فرصت می خواهم تذکر دهم و آن این که جناب شیون نام شان را هم  درست تلفظ نمی کنند. زیرا شیون با کسر شین باید تلفظ گردد نه با فتح؛ یعنی ِشیِون درست است نه َشیون.

 آقای مهدوی می پرسند آیا مصدر مرکب« پاشیدن » می تواند متعدی باشد؟ من می گویم بلی! اول این که مصدر پاشیدن مرکب نیست ثانیا پاشیدن هم لازمی است و هم متعدی. ایشان می توانند همین لحظه به یکی از فرهنگهای معتبر مراجعه کنند تا صحت این گفته ثابت گردد. ایشان در مورد مصراع « خون گرم عشق در الفاظ لغزیدن گرفت» پیشنهاد می کنند که باید کلمۀ «من» بعد از«الفاظ» می آمد تا از حالت نکره به معرفه تغییر می یافت(!) تعجب آور است که شاعر از آغاز تا پایان از نوشتن خویش یاد می کند و پیوسته می گوید:« می نوشتم از تو» پس خون گرم عشق در الفاظ شاعر لغزیدن می گیرد ضرورتی نیست که با آوردن کلمۀ« من »مصراع را با حشو بیامیزیم. جالب است که آقای شیون خود جواب انتقاد آقای مهدوی را داده  اندو گفته اند که در این مصراع «الفاظ» مشکل ندارد.

جای دیگربه عبارت« بام غزل» انتقاد می شود که بام با غزل چه شباهت دارد؟ اگر این دو تن شاعر نمی بودند گله یی نداشتم . حالااز این دو می پرسم آیا خورشید وماه کاسه دارند که مولانا می گوید:

« کاسۀ خورشید ومه از عربده درهم شکست»  یا هنگامی که بیدل می گوید:

 «از بهارم گر تبسم می دمد خاکستری است» مگر تبسم می تواند خاکستری باشد؟ می پذیرم که «خورشید رو» تصویر جدیدی نیست اما با بام و تابیدن تلازم دارد و نوعی مراعات النظیر را ساخته است. اما هنگامی که ادعا می شود که « دختر شیرین زبان شعر » بسیار استعمال شده است چرا حتی یک مثال از آن همه استعمالها نمی آورند تا برای من هم  ثابت شود که این عبارت دستفرسود و کثیر الاستعمال است؟ این دو جناب  در غالب انتقادهای خویش بدون استدلال  به عیب جویی می پردازند مثلا  وقتی

 آقای مهدوی می گویند « بیتابی مضمون دل» باید گفته می شد نه مضمون بیتابی دل و هرگز نمی فرمایند که دلیل شان چیست.بگذریم

من در اینجا به کلام آسمانی مولانای بزرگ متوسل می شوم که گفته است:

تو به چشمت داشتی شیشۀ کبود

لاجرم دنیا کبودت می نمود

 

 

  نظرات ()
شعر سرخ نویسنده: SaNaMi - ۱۳۸۸/۱٢/۱٧

 

 

کو فروغی تا بتابد در برم

یا چراغی تا ببینم دلبرم

خوشه ء رنگین مهتابم کجاست

شعر سرخم قصه ء نابم کجاست

آن عبور عطر ها در یاد من

گرمی خورشید در فریاد من

آن عزیز ودلکش و شور آفرین

شهسواری پر عطوفت ، دلنشین

خاطراتش لذت روز و شبم

آنکه نامش شعله پاشد بر لبم

باز آوازش به گوشم می وزد

بسملی در سینه ء من می خزد

***

بیتو خشکیده ست دل در سینه ام

مانده تنها ، منزوی ، آیینه ام

بیتو دل در سینه ء من مردنیست

بیتو گرمی از دلم کو چیدنیست

بیتو میمیرد دلم در انزوا

بیتو نوری نیست در نزدیک ما

بیتو عین زعفران شد رنگ من

یاسمن سوز است هر آهنگ من

تشنه ام من شربت دیدار کو

جرعه ء زان رود آتشبار کو

 

  نظرات ()
  نویسنده: SaNaMi - ۱۳۸۸/۱۱/٢۱

 

چه بگویم  از تو ؟

 

تو که همچون مهتاب

به شب تیره من می تابی

چه بگویم ؟ تو بگو

تو که همچون باران

به ترکهای کویر دل من می باری

تو همان پنجره ای

که به هنگام غروب

به دل خسته من باز شد ه ست

یا همان آهنگی

که به آن نغمه من ساز شده ست

تو همان عطر خوش شب بویی

که نفس های مرا

تازه می سازی

تو همان روح بهاری

که تن سرد زمستان مرا

گرمی وسوسه می بخشی

چه بگویم از تو ؟

مثل یک خوابی

خواب دیروز منی

خواب هر روز منی

شعر فردای منی

شعر امروز منی

چه بگویم از تو ؟

تو معمایی ، رمزی

و دلم مدتهاست

در پی حل معمای تو افتاده ست

چه بگویم از تو ؟

تو همان همهمه ء احساسی

که دل تنگ مرا آشفته ست

تو همان نبض زمانی

که نفسهای مرا می شمرد

تو همان خلوت نابی

چه بگویم ؟ تو بگو

بهترین شعر منی

که سرودم تا اکنون

چه بگویم از تو ؟

قلمم قادر نیست

که تو را وصف کند

تو بگو

تو خود از خویش بگو

چه بگویم از تو ؟

 

  نظرات ()
  نویسنده: SaNaMi - ۱۳۸۸/۱٠/٧

 

 بهار من گل نسرین ندارد

سحرگه این شب چرکین ندارد

نشد یک التجای ما اجابت

دعای ما مگر آمین ندارد

***

عشق آمد و رنگ زندگانی بخشید

رنگ دگری به این جوانی بخشید

یک پنجره رو به نسترن ها بگشود

یک شهر نشاط و نغمه خوانی بخشید

***

 نگاهت شعر سبز نو بهارم

تویی نور نگاهم  ،  غمگسارم

بزن لبخند تا صبحم شود سبز

برای خنده هایت بیقرارم

  نظرات ()
  نویسنده: SaNaMi - ۱۳۸۸/۸/٥

 

 

 

سرود  ابر و باران

 

بار دیگر سوی من برگرد! خواهش می کنم
دیدن صبح نگاهت را سفارش می کنم

من  زچشــــــمانت ســــواد عشق را آموختم

بعد از این مشق دو چشمت را نگارش می کنم

شعر چشمان ترا دیریست از بر کرده ام

تا ابد این مثنوی را من ستایش می کنم

 

 دیر شد فردوس آغوشت نصیب من نگشت

روز ها را پشت هم هر دم شمارش می کنم

 

گرد دامانت زیارت می کنم شام وسحر

کعبۀعشقی به درگاهت نیایش می کنم


در کنار باور ســـــــــبز صنوبر ها  ترا

ای سرود ابر و بارا ن ها ،نوازش میکنم

 

                                                                  

 

 

  نظرات ()
باز دارد دل هوای گفتگو نویسنده: SaNaMi - ۱۳۸۸/٦/٢٧

 

باز دارد دل هوای گفتگو

باز پیچیده ست بغضی در گلو

 

قلب من چشم انتظار بازگشت

دستهای من ترا در جستجو

 

چشمهای خسته ام بر دار شب

شمس من با وصلت این ظلمت بشو

 

سوی من بگذر ازین دیوار ها

تا بخوانم  عشق را با های و هو

 

 

جسم من بی نامت از روحم جداست

زندگی بیتو ندارد رنگ و بو

 

جان و دل را نذر راهت می کنم

گر شوی یک بار با من روبرو

 

میزبان کوچه های خاطرات

باز آ در شهر عشق و آرزو

 

  نظرات ()
گل پژمرده نویسنده: SaNaMi - ۱۳۸۸/٥/٢٤

 

                        

 

هستی من یک گل پژمرده بود

چشمهای من کویر مرده بود

آمدی ای یوسف زیبای من

شهسوار شهر رویا های من

کوبه های نبض سر گردان من

بر تو می خواند :<< تویی جانان من>>

ای سرا پایم خیال سبز تو

آرزوی من وصال سبز تو

ای بهار خرمم چشمان تو

صد بهاران خفته در مژگان تو

ای چمنزاران چشمت دیدنی

شعر  افسون دو چشمت خواندنی

بوسه یی شو بر لب یخ بسته ام

در هوای بوسه ات دل بسته ام

تا لبانت بر لبانم می خزد

عطر پونه بر مشامم می وزد

نو بهار مهربانی بوسه ات

میوهء فصل جوانی بوسه ات

بوسه هایت رود گرم آفتاب

بوسه هایت فخر دارد بر شراب ؟

بوسه هایت طعم زمزم می دهند

بوسه هایت جان به آدم می دهند

ای عزیز ! ای مرد رویا های من

تک چراغ روشن دنیای من

همقدم در لحظه های من تویی

در عبادت ها خدای من تویی

من ز بویت عشق را بوییده ام

من برای عشق تو روییده ام

آمدم از دست تنهایی به جان

در کنار من بیا ، اینجا بمان

 

 

 

 

 

 

  نظرات ()
سفر نویسنده: SaNaMi - ۱۳۸۸/٤/٢٩

 

 

یار برخیز ازین شهر سفر باید کرد

راه را سوی دگر ، سمت  دگر باید کرد

دیگر اینجا همه افسانه ء تکرار شبست

با تو تا چشمه ءخورشید گذر باید کرد

یار ! بر گیر مرا همسفر خویش بساز

ره ء عشق است دگر باره خطر باید کرد

عشق آوای خدایی است ، نترسیم از عشق

شب ظلمت زده با عشق سحر باید کرد

  نظرات ()
سکوت نویسنده: SaNaMi - ۱۳۸۸/٤/۱٧

 

 

 

من مثل یک ستاره گمم در هوای تو

پیچیده ام به عطر تن یاد های تو

بی رویت آفتاب نمایان نمی شود

تنها همین غمست که پنهان نمی شود

با رفتنت شکوه صدایم شکسته است

موج سرشک لال به چشمم نشسته است

اندوه رفتن تو به جانم شرر زده

رعدی به ابر گریهء چشمان تر زده

آن فصل عاشقانهء دیدار خواب بود ؟

گلبرگهای سبز به دشت سراب بود ؟

پاسخ بده سکوت مرا آب آب کن!

یا عشق ؟ یا سکوت ؟ یکی انتخاب کن

 

  نظرات ()
بیا نویسنده: SaNaMi - ۱۳۸۸/۳/٢٥

              

                              

 

بیا بنشان به لبهایم نگین یک تبسم را

سکوت تلخ را بشکن بیا سر ده ترنم را

بیا با بوسه های مهر مستم کن در آغوشت

به روح دردمندم خوان غزلهای تفاهم را

میان شعله های دوزخ هجر تو می سوزم

بهشت وصل می خواهم بکن خط خط جهنم را

زلیخای خیالم ، میدرد پیراهن تقوا

ندارد دختر رسوا دگر پروای مردم را

پی قتلم کمر بستند این دزدان دریایی

نمی دانند چشمان تو معنای ترحم را

  نظرات ()
می نوشتم از تو نویسنده: SaNaMi - ۱۳۸۸/٢/۸

                    

 

                                می نوشتم از تو ، باران باز باریدن گرفت

                               خیل شب بو در سکوت باغ رقصیدن گرفت

                                می نوشتم از تو روی دفتر تنهاییم

                                دختر شیرین زبان شعر خندیدن گرفت

                                می نوشتم از تو و بی تابی مضمون دل

                                 خون گرم عشق در الفاظ لغزیدن گرفت

                                  می نوشتم از تو و دیدم که خو رشید رخت

                                 بر لب بام غزل یکباره تابیدن گرفت

                                  می نوشتم از تو  و اسمت نمی بردم به لب

                                  عطر نامت ناگهان  در نامه پاشیدن گرفت

 

 

  نظرات ()
من و یاد تو نویسنده: SaNaMi - ۱۳۸۸/۱/۱۱

 

                              

                            

       

                            به ساز عشق می چرخم به باغ سبز چشمانت

                            بساط گل به لب دارم بیفشانم به دامانت؟

                              تمام شهر خوابیده ، من ویاد تو بیداریم

                            سراپا چشم دیدارم که شب تابد ز مژگانت

                            خیال عاصیم امشب ، امید دست گرم توست

                           چه خوش بخشیده رویایی به من لبخند پنهانت

                            به هم زد یک نگاه تو شکوه شهرک دل را

                           چه کاری کرده ای با دل بگو جانم به قربانت؟

                          چه بنوازی چه ننوازی غرورم سهم قلب تو

                          تن دل را بپیچم در حریر عشق سوزانت.

 

 

  نظرات ()
پر بزن نویسنده: SaNaMi - ۱۳۸٧/۱٢/٢٥

 

 با صفای باران ها ، با لبخند شگوفه ها با نیایشی به درگاه خدا و خواهشی تمام خوبی  ها طلوع سبز سال نو و جلوهء نو روز، این میراث کهن را که صدها وصد ها نسل را به هم پیوسته برای همه دوستان خوبم مبارک خوانده  وآرزو میبرم سفره ء بهار روشنای حقیقت خواب های طلایی تانرا همراه داشته باشد .

 

 

                                

 

 پر بزن پر پر زنان تا آسمان دامن بکش

فصل رستن گشت برگ تازه در گلشن بکش

آفتاب پر فروغ صبحگاه عشق من

عکس خود را در اطاق کوچکم روشن بکش

با حریر برگ شعرت بوسه زن بر پیکرم

روح من باش و مرا تنها برایت تن بکش

دستهای عاشقم را با سحر پیوند زن

روز نو را پر ز عطر سنبل و سوسن بکش

همسکوت خستهء من باز کن آخر لبی

طرح یک لبخند را از سیب کهدامن بکش 

 

  نظرات ()
  نویسنده: SaNaMi - ۱۳۸٧/۱۱/۱۸

 

روز ها را باز نویسی میکنم

  زرد                                  

  زرد                                             

  زرد

 به اسمت که می رسم

 ملودی آرامی

 می وزد

 پنجره به هم می خورد

      قلبم می تپد

      بهار می شود .

                              

  

قصه ء تاریک شب

 

روز های جشن جمشیدی گذشت

روز های گرم خورشیدی گذشت

یاد نخلستان و آن روزان گرم

بوسه ء خورشید بر گلهای نرم

یاد لمس خنده های نازنین

روی شن ها قصه های دلنشین

یاد باد آن شعر های مولوی

با صدای تو شنیدن مثنوی

عطر الفاظ تو عطر لاله زار

هر کلامت را کلید واژه زار

یاد بادا با تنت همدم شدن

روی گلبرگ لبت شبنم شدن

با تو گفتن با تو رفتن تا خدا

همنفس ، همسایه ، با هم همصدا

یاد باد آن چتر نیلی ، آن هوا

محو گشتن  در بهشت رنگها

با تو بودن معنی فرخندگیست

عشق با تو در  حقیقت زندگیست

عشق  با تو ، رنگ باران رنگ باغ

عشق با تو سوی منزل با چراغ

عشق با تو راه دیدار  خدا

عشق با تو سفره ء سبز دعا

عشق با تو چتر میخک بر سرم

عشق با تو عطر گندم در برم

***

باغ سبز عشق ما رنگ بهار

ناگهان پاییز آمد شعله کار

قصهء تاریک شب آغاز شد

فصل سرد دوری ما ساز شد

بی تو خواب از چشمهایم پر کشید

غم دورن سینهء من سر کشید

بی تو دریا هم تلاطم کرده است

صبحدم خورشید را گم کرده است

 

بی تو می لرزد دل آیینه ام

بی تو می خسپد غزل در سینه ام

ای تمام لحظه هایم نذر تو

هر گل الهام من از بذر تو

کاش هرگز فصل سردیها نبود

در طبیعت رنگ زردی ها نبود

کاش می شد آرزو را رنگ داد

رنگ شادی در دل هر سنگ داد

 

 

 

  نظرات ()
چشمهایت نویسنده: SaNaMi - ۱۳۸٧/۱۱/٤

 

 

چشمهایت

در طلوع صادق مژگان  تو

صبحدم می تابد از چشمان تو

چشم مست شاعر تو خواندیست

فصل گرم چشمهایت دیدنیست

چشمهایت شهرک سبز غزل

طعم چشمت طعم انگور و عسل

شاهکار بهترین ، چشمان تو

صد کلام دلنشین، چشمان تو

چشمهایت عشق را پیغمبر اند

چشمهای تو حدیث باور اند

چشمهای تو چو عید اند و برات

چشمهایت چشمه ء آب حیات

در نگاه تو ، دلم گم کرده ام

صد خطر را من تصادم کرده ام

من شبی را با تو خلوت می کنم

چشمهایت را زیارت می کنم

چشم بگشا صبح را آغاز کن

با نگاه خود قیامت ساز کن

 

  نظرات ()
مطالب قدیمی تر »
مطالب اخیر گل سرخ صدا ۱۳٩٠/۸/٩ جشن آتشبازی دوست دشمنکام کاش ای کاش عطر وطن به دیدار تو آخرین منزل من برگ دوش باد دست خورشید
کلمات کلیدی وبلاگ  
دوستان من   اخبار فناوری اطلاعات کلوب مدیران و متخصصان شبکه اجتماعی بهشت من