تا رفته یی

چهار فصل را از شهرم تبعید کرده ام

در کوچه ء بیرنگ چار دیواری از سکوت ساخته ام

و در شب نشسته ام

خانه ام آرام است

تنم بیدار نیست

رویا هایم هم فروخفته اند

اما ،

دل خاکستری بیتویی را باور نمی کند .

صنم.

/ 14 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مسعود ع.

درود بر شما دوست عزیز! علاوه بر ظاهر وبلاگتان که زیباست و با سلیقه آراسته شده است، محتوایش چندین برابر زیباتر است. از اینکه گذرم به وبلاگتان افتاد خرسندم و از خواندن اشعار زیبایتان لذت بردم.

انجیلا پگاهی

عنبرين عزيز سلام ، گلبن شعرت را در گلستان خیال عشق و عطش سبز و شاد میخواهم ..

زبير هجران

سلام دوست عزيز .. شعرت خيلی عالی بود و ها مه هم به اجازه حضرت خودت بزرگی اش را ميستايم .... شعرت هموار پردرد باد و احساست شاعرانه تر !

...

ازسونامی به صنمی ....

پرند

سلام ! تو مرا می کشی با اين اشعار زيبات

ساغر شفا

سلام ! از ما سلام و از تو تغافل زحد گذشت گويا تغافل تو جواب سلام ماست چندين بار نظر نوشتم اما جوابی نشنيدم . به هر حال بايد گفت وه شعرت بهترين است من دوستش دارم . فقط از اشعار جديد با خبرم کن.ز سوزن کاری مژگان يار خرسندم که دايم چاکهای سينه ای ما را رفو کرده

زبير

عنبرین عزیز سلام و حرمت بر تو مانند هميشه زيبا و با احساس خدا غم هايت را دور کند و شناور دريای خوشبختی و سعادت باشی. اقبالت را بلند وبلندتر ميخواهم. باحرمت زبير

ساغر شفا

سلام و صد سلام ! از امدنت يک جهان تشکر . در يافتم که مشکل داشتی . فرق نمی کند فقط سر بزن و برو از امدنت با خبر خواهم شد و بدان که عطر پيراهنت در انجا خواهد ماند. بر لو ح تر بت خود نقش قدمت کندم يعنی که تا قيامت پای تو بر سر ماست

آخرين فصل

ومن ديوانه تر از هميشه در خيابان های شهرت آواره گردی ميکنم کاش مرا ميديدی

نذير

آن‌که بايد اين «تقديم» را سپاسی می‌نهاد، من بودم آيا مهربان؟ يا ديگری..